کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت:بازی.به نوجوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: رفیق بازی. به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت: پول و ثروت. به پیرمردی گفتند عشق چیست؟گفت: عمر.
به عاشقی گفتند عشق چیست؟
چیزی نگفت. آهی کشید و سخت گریست
پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت : آتش است .
گفتم : مگر آن را دیده ای ؟ گفت : نــــه در آن سوخته ام
عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعر و از عطر بهار
عشق یعنی یک تمنا , یک نیاز
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست او
عشق یعنی ملتهب از یک نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق
گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقی با او بخوان
دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟
دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟
دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگر بره و همه چیزو با خودش ببره...
حتی اگر از اون فقط های های گریه ی شبانت بمونه و عطر اخرین نگاهش...
حتی اگر بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه ؟
دیدی؟ هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه
که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟
بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی که ...
بعضی فکر میکنند منصفانه نیست
که خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است
بعضی دیگر خدا را ستایش می کنند
که کنار خارها گل سرخ گذاشته است
معبود سکوتم را از صدای تنهاییم بدان....نمی خوانم و نمی گویم چون درونم هیچ بوده است و تو آمدی برایم قصه هایی از عشق سراییدی وبه من قصه باران آموختی میدانی قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهاییست و نگاهم به باران تو افتاد وناگهان تمام تنهاییم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو میبالم تنهاتر از یک برگ با باد شادیها محجورم در آبهای سرور آور تابستان آرام میرانم